تدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد .. منصور با خودش زمزمه کرد ... چه دنیای عجیبی است این دنیای ما!
باخنده های بلندم میشناسند جز بالشتم با گریه های بیصدا...
میگویند شاد بنویس... نوشت هایت درد دارند... ومن یاد مردی می افتم، که با کمانچه اش، گوشه ی خیابان شادمیزند... اماباچشم های خیــــــــــــــــــــــــــــــــــس.... |
About![]()
به وبلاگ من خوش آمدید
Home
|